يورش وحشيانه آنگاه عمر بن سعد فرياد برآورد و به سپاه كوفه گفت: مادامى كه حسين در
كنار خيمهها با اهلبيت خود مشغول وداع است بر او حمله كنيد! كه اگر از آنان فارغ
شود شما را از هم به طورى پراكنده كند كه ميمنه از ميسره باز شناخته نشود! پس بر آن
حضرت حمله كرده و او را تير باران نمودند به گونهاى كه تيرها از ميان طناب چادرها
و خيمهها مىگذشت و پيراهن بعضى از زنان را پاره مىكرد، پس امام عليهالسلام بر
سپاه دشمن حمله كرد و همانند شيرى خشمگين بر آنان تاخت در حالى كه از هر طرف باران
تير مىباريد و آن بزرگوار سينهاش را سپر آن تيرها قرار مىداد.(299)
در اين هنگام امام عليهالسلام به سپاه كوفه فرمود: براى چه با من مقاتله مىكنيد؟
آيا حقى را ترك كردم يا سنتى را تغيير دادهام؟ و يا شريعتى را تبديل كردهام؟!
آن جماعت پاسخ دادند: نه! ولى با تو قتال مىكنيم به خاطر كينهاى كه از پدرت
داريم! و آنچه با پدران و بزرگان ما در روز بدر و حنين كرده است.(300)
چون امام عليهالسلام اين سخن را از آن گروه شنيد به سختى گريست و بعد به طرف راست
و چپ نگريست ولى كسى از انصارش را نديد مگر اين كه خاك بر پيشانى آنها نشسته و شهيد
شده بودند.(301)
تير سه شعبه امام عليهالسلام ايستاد تا لحظهاى استراحت نمايد در حالى كه در اثر
مبارزه و شدت گرما توانش كم شده بود، ناگاه سنگى بر پيشانى مباركش اصابت كرد، پس
لباس خود را گرفت كه خون را از صورتش پاك نمايد تيرى سه شعبه آهنين و مسموم بر سينه
مباركش - و بر اساس بعضى از روايات - بر قلب مبارك حضرتش نشست.
امام حسين عليهالسلام فرمود: «بسم الله و بالله و على ملة رسول الله» و سر به سوى
آسمان برداشت و گفت: خدايا! تو مىدانى اينان كسى را مىكشند كه روى زمين فرزند
پيامبرى جز او نيست؛ سپس تير را گرفته از پشت بيرون آورد و خون همانند ناودان جارى
شد، آنگاه دستش را زير آن زخم گرفته، چون از خون لبريز شد به آسمان پاشيد و از آن
خون قطرهاى باز نگشت، باز دست مباركش را از خون پر كرده و بر صورت و محاسنش ماليد
و فرمود: همين گونه باشم تا جدم رسول خدا را ملاقات كنم و بگويم: اى رسول خدا! مرا
اين گروه كشتند.(302)
تهاجم به خيام سپس باز هم آن حضرت با دشمن مقاتله مىكرد تا اين كه شمر بن ذى الجوشن
آمد و بين او و خيمهها و اهلبيت آن حضرت حائل شد(303)؛ امام عليهالسلام بر سپاه
كوفه فرياد زد و فرمود: واى بر شما اى پيروان آل ابى سفيان! اگر شما را دينى نيست و
از روز معاد باكى نداريد لااقل در دنيا آزاده باشيد، اگر از نژاد عرب هستيد به حسب
خود باز گرديد!
شمر ندا كرد: چه مىگوئى اى پسر فاطمه ؟!
امام عليهالسلام فرمود: من با شما مقاتله مىكنم و شما با من جنگ داريد، زنان را
گناهى نيست، به اين گروه تجاوزگر خود سفارش كن تا زنده هستم متعرض حرم من نشوند.
شمر گفت: اين چنين خواهيم كرد اى پسر فاطمه!
آنگاه رو به لشكرش كرده و فرياد زد: از حرم و سراپرده اين مرد دور شويد و آهنگ خود
او كنيد! كه به جان خودم سوگند او كفو كريمى است!
پس سپاه كوفه با سلاح متوجه آن حضرت گرديده و آن بزرگوار بر آنها حمله مىكرد و
آنان بر آن حضرت يورش مىبردند و در آن حال در طلب جرعهاى آب بود كه نيافت تا
هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد.(304)
و گفتهاند: آنقدر تير بر بدن مباركش اصابت كرده بود كه زره آن حضرت همانند خار پشت
پر از تير بود، و تمام اين تيرها در قسمت جلو و پيش روى آن حضرت بود.(305)
پس مدتى نسبتاً طولانى از روز سپرى شد و مردم از كشتن آن حضرت پرهيز كرده و هر كدام
اين كار را به ديگرى واگذار مىنمودند، در اين هنگام شمر فرياد زد: واى بر شما!
مادرتان در عزايتان بگريد! چه انتظارى داريد؟ او را بكشيد. پس از هر جانب به او
حمله ور شدند.(306)
بعضى نوشتهاند كه: امام حسين عليهالسلام سه ساعت از روز روى زمين افتاده بود و به
آسمان نظر مىكرد و مىگفت: «صبراً على قضائك، لا معبود سواك، يا غياث المستغثين»،
پس چهل نفر از لشكر به سوى امام شتافتند تا سر از بدنش جدا سازند و عمر بن سعد
مىگفت: در كشتن او شتاب كنيد.
شبث بن ربعى در حالى كه شمشير در دست داشت نزديك امام آمد كه سر از تن آن بزرگوار
جدا نمايد، آن حضرت نظرى به او نمود كه او شمشير را رها كرده و در حالى كه فرياد
مىزد فرار كرد.(307)
دعاى امام عليهالسلام و چون امر بر حسين سخت شد سر به سوى آسمان برداشت و گفت:
"اللهم متعالى المكان عظيم الجبروت شديد المحال غنى عن الخلائق عريض الكبريأ قادر
على ما تشأ قريب الرحمة صادق الوعد سابغ النعمة حسن البلأ قريب اذا دعيت محيط بما
خلقت قابل التوبة لمن تاب اليك قادر على ما اردت تدرك ما طلبت شكور اذا شكرت ذكور
اذا ذكرت ادعوك محتاجاً و ارغب اليك فقيراً و افزع اليك خائفاً و ابكى مكروباً و
استعين بك ضعيفا و اتوكل عليك كافياً اللهم احكم بيننا و بين قومنا فانهم غرونا و
خذلونا و غدروا بنا و نحن عترة نبيك و ولد حبيبك محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم
الذى اصطفيته بالرسالة و ائتمنته على الوحى فاجعل لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً يا
ارحم الراحمين."(308)
اى خداى بلند مرتبه و داراى قدرت و سلطنتى عظيم و تدبير و عقابى شديد، بى نياز از
خلائق و داراى كبريائى پهناور و گسترده و بر هر چه خواهى قدرت دارى، رحمت تو قريب و
به وعده خود عمل خواهى كرد، نعمت تو تمام و بلاى تو نيكو، چون خوانده شوى نزديك و
بر مخلوقات احاطه داشته و توبه تائب را مىپذيرى، بر هر چه اراده كنى نيرومند و بر
آنچه خواهى كنى توانا، چون تو را سپاس گويند سپاس جزا دهى و چون تو را ياد كنند
يادشان كنى، تو را مىخوانم در حالى كه محتاجم، و رغبت به سوى تو دارم در حالى كه
فقيرم، به تو پناه مىبرم در هراس و ترس و مىگريم در سختيها، و از تو كمك مىگيرم
در حال ضعف، و بر تو توكل مىكنم و مرا كافى است. خدايا بين ما و قوم ما تو حكم
فرما، اينان ما را فريفته و ما را تنها گذاشتند و با ما غدر نمودند و ما عترت
پيامبر توايم فرزند حبيب تو محمد كه او را به رسالت برگزيدى و او را امين وحى خود
قرار دادى، پس براى ما قرار ده از امر ما فرج و گشايشى اى مهربانترين مهربانان.
مناجات امام عليهالسلام امام عليهالسلام در آخرين لحظات عمر شريفش با خدا راز و نياز نموده با
اين جملات مناجات مىكرد:
"صبراً على قضائك يا رب، لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالى ربُّ سواك ولا معبود
غيرك، صبراً على حلمك يا غياث من لا غياث له يا دائماً لا نفاد له يا محيى الموتى
يا قائماً على كل نفس بما كسبت، احكم بينى و بينهم و انت خير الحاكمين."(309)
بر قضا و حكم تو اى خدا صبر پيشه سازم، خدايى به جز تو نيست! اى فريادرس استغاثه
كنندگان! پروردگارى براى من غير تو نيست و معبودى به جز تو ندارم، بر حكم تو صبر
مىكنم اى فريادرس كسى كه جز تو فريادرسى ندارد و اى كسى كه ابدى و دائمى هستى و
مردگان را زنده مىكنى، اى آگاه و شاهد و ناظر بر تمام كردار و افعال مخلوق خود! تو
در ميان من و اين گروه حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى.
شهادت امام عليهالسلام هنگامى كه در اثر كثرت جراحات و تشنگى ضعف بر آن بزرگوار مستولى گرديد،
شمر فرياد زد: چرا منتظر هستيد؟ حسين جراحات زيادى برداشته و نيزهها او را از پاى
درآورده است، از هر طرف بر او حمله كنيد، مادرانتان در عزاى شما بگريد!
پس از هر طرف بر او حملهور شدند، حصين بن تميم تيرى بر دهان آن حضرت زد و ابو ايوب
غنوى تيرى بر حلق نازنينش و زرعه بن شريك ضربهاى بر كتف امام وارد ساخت و سنان بن
انس نيزهاى به سنيه مبارك آن حضرت زد و صالح بن وهب نيزهاى بر پهلوى آن بزرگوار
وارد كرد كه آن حضرت بر گونه راست روى زمين افتاد، آنگاه آن حضرت نشست و تير را از
حلق شريفش به در آورد، در اين حال عمر بن سعد به امام نزديك شد.(310)
فرياد عقيله بنيهاشم عليهاالسلام زينب كبرى از خيمه بيرون آمد و فرياد مىزد: وا اخاه! وا سيداه! وا اهل
بيتاه! اى كاش آسمان بر زمين سقوط مىكرد و اى كاش كوهها خرد و پراكنده بر هامون
مىريخت.(311) پس بر عمر بن سعد فرياد زد: واى بر تو! ابو عبدالله را مىكشند و تو
تماشا مىكنى؟ او هيچ جوابى نداد! زينب فرياد برآورد و گفت: واى بر شما! آيا در
ميان شما مسلمانى نيست؟ باز هيچ كس پاسخى نداد.(312)
و بعضى نقل كردهاند كه: عمر بن سعد اشكش جارى گرديد ولى صورتش را از زينب
برگرداند.(313)
هلال بن نافع هلال مىگويد: ما با اصحاب عمر بن سعد ايستاده بوديم كه ناگهان ديديم
كسى فرياد مىزد: اى امير! بشارت كه اينك شمر حسين را به قتل رساند!
هلال مىگويد: من ميان دو صف آمدم و جان دادن امام را تماشا مىكردم! به خدا قسم
هيچ كشته به خون آغشتهاى را نيكوتر و درخشنده روىتر از او نديدم. نور چهره و
زيبائى هيئت او انديشه قتل وى را از ياد من برد و در آن حال شربتى از آب مىخواست،
شنيدم مردى مىگفت: هرگز آب نخورى تا بر آتش درآئى و از حميم آن بنوشى.
و امام را شنيدم در پاسخ مىفرمود: من نزد جدم مىروم و در بهشت در كنار او خواهم
بود و از آب گوارا بنوشم و از آنچه شما با من كرديد به او شكايت كنم. پس همه جماعت
در غضب شدند كه گوئى خداوند در دل آنها رحمت نيافريده بود و من گفتم: به خدا قسم
ديگر در هيچ كار با شما شريك نشوم!(314)
آخرين لحظات پس زمانى گذشت هر كس كه نزديك آن بزرگوار مىشد و كشتن امام براى او
ممكن بود، باز مىگشت و كراهت داشت كه آن حضرت را به قتل برساند، سپس شخصى كه او را
مالك بن نمير كندى مىگفتند و او مردى شقى و بىباك بود نزديك امام آمد و شمشيرى بر
سر آن بزرگوار زد كه برنس(عمامه) را قطع كرده و به سر مبارك آن حضرت رسيد كه خون
جارى گرديد. امام حسين عليهالسلام آن برنس را انداخت و كلاهى را طلب كرد و بر سر
گذاشت و به آن مرد فرمود: هرگز با آن دست غذا و آب نخورى و خدا تو را با ظالمان
محشور گرداند! آن مرد كندى برنس امام را برداشت و بعد از آن هميشه در فقر و مسكنت
به سر مىبرد و دستانش مانند آدمهاى شل، از كار افتاد.(315)
و چون آن بزرگوار از اسب به روى زمين فرود آمد خواست بر جانب راست بخوابد از كثرت
جراحات ممكن نشد سپس بر پهلوى چپ خواست بخوابد اما نشد پس مقدارى از رمل و خاك را
گرد آورد و همانند بالشى درست كرده و سر بر آن نهاد و سپاه كوفه در حيرت بودند كه
او در چه حالتى است؟ بعضى مىگفتند: او از دنيا رفته است و بعضى گفتند: توان جنگ
كردن ندارد.(316)
فرمان قتل عمر بن سعد به مردى كه در طرف راست او بود گفت: واى بر تو! پياده شو و
او را به قتل برسان، خولى بن يزيد سرعت كرده تا سر امام را جدا سازد، سنان بن انس
نخعى لعنة الله پياده شد و با شمشير بر گلوى شريف آن حضرت مىزد و مىگفت: والله!
من سر تو را جدا مىكنم و مىدانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترين مردم
است، سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا كرد.(317)
تعيين قاتل 1- «شمر بن ذى الجوشن» ابن عبدالبر از خليفة بن خياط نقل كرده است: آن
كسى كه امام حسين را به قتل رساند شمر بن ذى الجوشن است و امير لشكر عمر بن سعد
بوده است(318)، و نوشته است كه: شمر در خشم شد و روى سينه مبارك امام نشست و محاسن
آن بزرگوار را گرفت، چون خواست امام را به قتل برساند امام لبخندى زد و فرمود: آيا
مرا مىكشى و مىدانى من كيستم؟
شمر گفت: تو را خوب مىشناسم، مادرت فاطمه زهرا و پدرت على مرتضى و جدت محمد مصطفى
است، تو را مىكشم و باكى ندارم!! پس امام را با دوازده ضربه شمشير به شهادت رساند
و سر مبارك آن حضرت را جدا كرد.(319)
2- «سنا بن انس نخعى» او به خولى گفت: سر حسين را از بدن جدا كن، خولى چون خواست
چنين كند فتورى در او پيدا شد و لرزه بر اندامش افتاد، سنان او را گفت: «فِتّ اللّه
عَضُدك!»؛ «خدا بازويت را سست گرداند از چه مىلرزى؟» پس خود پياده گشت و سر امام
را جدا ساخته و او را به دست خولى داد!(320)
3- «خولى بن يزيد» او بر امام يورش برد و سر مقدس آن بزرگوار را جدا نمود و نزد
عبيدالله بن زياد برد و گفت: اوقر ركابى فضة و ذهبا انى قتلت الملك المحجبا قتلت
خيرالناس اما و ابا و خيرهم ان ينسبون نسبا.(321) و (322)
شيون ملائكه چون امام عليهالسلام به شهادت رسيد ملائكه آسمان به شيون آمدند و
گفتند: پروردگارا! اين حسين برگزيده تو و فرزند پيامبر توست. پس خداوند عزوجل تمثال
حضرت قائم عليهالسلام را براى ملائكه ظاهر گردانيد و فرمود: به وسيله اين قائم از
خون حسين انتقام خواهم گرفت.(323)
خبر شهادت راوى مىگويد: كنيزى از ناحيه خيام امام حسين عليهالسلام بيرون آمد،
مردى به او گفت: يا امة الله! مولاى تو كشته شده است.
آن كنيز مىگويد: من با سرعت به سوى بانوى خود به حرم بازگشتم و فرياد زدم و زنان
حرم نيز بپاخاسته و همراه من فرياد زدند.(324)
همه از خيمهها بيرون دويدند ولى سالار زينب را نديدند.
آخرين شهيد سويد بن مطاع در ميان شهدا در اثر جراحات زياد افتاده بود (ظاهرا او در
حمله اول در اثر تيرهاى دشمن روى زمين افتاده و از هوش رفته بود) وقتى به هوش آمد
شنيد كه مىگويند: قتل الحسين! «حسين كشته شد» در خود احساس سبكى كرد كه مىتواند
برخيزد و با او حربهاى بود و شمشير او را گرفته بودند، پس با همان حربه ساعتى با
دشمن مقاتله كرد تا او را عروة بن بطان و زيد بن رقاد به قتل رسانيدند و او آخرين
نفر از اصحاب امام حسين بود كه شهيد گرديد.(325)
ذوالجناح پس اسب آن حضرت شيهه كشان و گريان به جانب خيمهها شتافت در حالى كه
پيشانى خود را به خون امام عليهالسلام آغشته نموده بود.(326) و از امام باقر
عليهالسلام نقل شده است كه اسب مىگفت «الظلمية الظليمة من امة قتلت ابن بنت
نبيها»؛ «واى از ستم امتى كه فرزند دختر پيامبر خود را كشتند» و با همان فرياد رو
به خيمهها آورد.(327)
و در زيارت ناحيه آمده است:
"فلما رأين النّسأ جوادك مَخزيّاً و نظرن سرجك عليه ملويّاً برزن من الخُدور ناشرات
الشُّعور على الخدود لا طمات الوجوه سافراتٌ و بالعويل داعيات و بعد العزّ مُذلّلات
و الى مصرعك مُبادرات، و الشّمر جالس على صدرك و مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك
بيده ذابح لك بمهنّده."(328)
پس چون بانوان حرم اسب تو را با آن هيئت و بدون سوار مشاهده نمودند كه زينش واژگون
و يالش پر از خون است از خيمهها بيرون آمدند در حالى كه موهاى خود را پريشان و بر
صورت خود سيلى مىزدند و نقاب از چهرهها مىافكندند و به صداى بلند شيون مىكردند
و به سوى قتلگاه مىشتافتند. در همان حال شمر ملعون بر سينه مباركت نشسته بود و
محاسن شريفت را در يك دست گرفته و با دست ديگر با خنجر سر از بدنت جدا مىكرد.
دگرگونى عالم پس از شهادت آن بزرگوار، سپاه كوفه سه تكبير گفتند! زمين به سختى لرزيد
و شرق و غرب تاريك شد و مردم را زلزله و برق فرو گرفت و آسمان خون باريد و هاتفى از
آسمان ندا كرد كه: به خدا سوگند امام فرزند امام و برادر امام و پدر امامان، حسين
بن على كشته شد.(329)
رواى گفت: در آن وقت غبار شديد توأم با تاريكى و طوفان سرخى كه امكان ديدن نبود
آسمان را فرا گرفت كه آن گروه گمان كردند عذاب بر آنها نازل گرديده و ساعتها ادامه
داشت.(330)
امام صادق عليهالسلام به زراره فرمود: اى زراره! آسمان چهل روز بر حسين
عليهالسلام خون گريست و زمين چهل روز به سياهى گريست و خورشيد تا چهل روز به
گرفتگى و سرخى گريست و كوهها از هم پاشيد و فرو ريخت و درياها متلاطم گشت.(331)
داودبن فرقد از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه حضرت فرمود: چون حسين بن على
عليهالسلام شهيد شد آسمان نيلگون گرديد تا يك سال؛ سپس فرمود: آسمان و زمين بر
حسين بن على عليهالسلام يك سال گريست و بر يحيى بن زكريا نيز گريسته بود، و سرخى
آسمان همان گريه آن است.(332)
در «اثبات الوصيه» مسعودى آمده است: روايت شده است كه آسمان چهارده روز بر حسين
عليهالسلام گريست؛ سؤال شد كه: علامت گريه آسمان چه بوده است؟ در پاسخ گفتند:
خورشيد در ميان سرخى طلوع و غروب مىكرد.(333)
و سيوطى نقل مىكند كه: چون حسين بن على كشته شد تا هفت روز نور خورشيد بر ديوارها
زرد رنگ بود و بعضى از كواكب با بعضى ديگر برخورد كردند، و روز عاشورا كه آن حضرت
شهيد شد خورشيد گرفت و آفاق آسمان تا شش ماه سرخ گونه بود.(334)
خلاد مىگويد: بعد از شهادت حسين عليهالسلام تا مدتى خورشيد چون طلوع مىكرد بر
ديوارها و ساختمانها صبح و عصر آثار سرخى به چشم مىخورد و مردم هر سنگى را بر
مىداشتند زير آن خون تازه بود!
ابو قبيل مىگويد: چون حسين عليهالسلام كشته شد خورشيد آن چنان گرفت كه ستارگان
نيمه روز ظاهر گرديدند تا اين كه ما گمان كرديم قيامت برپا شده است.(335)
و در صواعق ابن حجر از ترمذى نقل كرده است: ام سلمه پيامبر را در خواب ديد در حالى
كه بر چهره و سرش غبار و گرد نشسته و مىگريست، علت آن را پرسيد، پيامبر فرمود: هم
اكنون حسين را كشتند.(336)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: چون حسين بن على را به شمشير زدند و از
اسب افتاد و مردم براى جدا كردن سر مبارك او شتاب كردند، از عرش منادى فرياد زد: اى
امتى كه بعد از پيامبر خود متحير و گمراه شدهايد! خداوند شما را به اضحى و فطر
موفق ندارد.(337)
مردم مدينه شامگاه آن روز كه حسين عليهالسلام كشته شد هاتفى را شنيدند كه مىگفت:
مسح الرسول جبين هفله بريق فى الخدود ابواه من عليا قريش و جدُّه خير الجدود.(338)
و (339)
پاورقىها:
299- مقتل الحسين مقرم،
277.
300- الامام الحسين و اصحابه، 306.
301- ذريعة النجاة، 134.
302- بحار الانوار، 45/53.
303- مثير الاحزان، 72.
304- الملهوف 50 ؛ بحار الانوار 45/51.
305- مناقب ابن شهر آشوب، 4/111.
306- كامل ابن اثير 4/78.
307- تظلم الزهرأ 211.
308- مقتل الحسين مقرم ،282.
309- مقتل الحسين مقرم، 283.
310- بحار الانوار 45/55.
311- الملهوف 51 / كامل ابن اثير 4/78.
312- ارشاد شيخ مفيد 1/112.
313- كامل ابن اثير 4/78.
314- نفس المهموم، 366.
315- انساب الاشراف، 3/203.
316- المفيد فى ذكرى السبط الشهيد، 123.
317- الملهوف، 52.
318- الاستيعاب 1/395 / ابصار العين 14.
319- بحار الانوار 45/56.
320- كامل ابن اثير 4/78 / انساب الاشراف 3/203.
321- «ركاب مرا از طلا و نقره لبريز كن، من پادشاه بزرگى را به قتل رساندم، بهترين
مردم را از نظر مادر و پدر كشتم و بهترين مردم از نظر نژاد و نسب را.»
322- الاستيعاب 1/393/ كشف الغمه 2/51/ مناقب ابن شهر آشوب 4/111. و برخى، اقوال
ديگرى را در رابطه با قاتل آن حضرت ذكر كردهاند كه چون اقوال نادرى است از ذكر
آنها خوددارى شد. (الامام الحسين و اصحابه، 315).
323- كافى، 1/456.
324- الملهوف، 55.
325- كامل ابن اثير 4/79 / انساب الاشراف 3/204.
326- الفتوح، 5/220.
327- مقتل الحسين، 283.
328- زيارت ناحيه، بحار الانوار 98/317.
329- ذريعة النجاة، 147.
330- الملهوف، 53.
331- بحار الانوار، 45/206.
332- بحار الانوار، 45/210.
-333 اثبات الوصية، 167.
334- تاريخ الخلفا، 207.
335- مختصر تاريخ ابن عساكر، 7/149.
336- الامام الحسين و اصحابه، 336.
337- علل الشرايع، 2/76.
338- «پيامبر دست به پيشانى خود گرفته، و اشك بر گونههايش جارى است؛ پدر و مادر
حسين از برجستگان قريش هستند، و جد او بهترين اجداد است.»
339- البد و التاريخ، 6/13.
منبع:قصّه كربلا- به ضميمه قصّه انتقام، على نظرى - tebyan.net