از آنجائيکه به تازگی در يکی از فيلمهای ساخته هاليوود به نام الکساندر با تحريف تاريخ سعی بر اين شده که کشور عزيزمان ايران را يک بازنده و اسکندرمقدونی را به عنوان يک برنده واقعی نشان داده شود و باعث اعتراض و نا خشنودی بسياری از تاريخ پژوهان ايرانی و غربی شده است، به سهم خود برای آگاهی بخشی تمام ايرانيان و به خصوص جوانان ايرانی اين مقاله را از روزنامه ايران برای شما درج می کنيم.
فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر
در زير سرگذشت كوتاه شده افسانه اى الكساندرس مقدونى را از هنگام پياده شدن در آسياى صغير در سال ۳۳۴ پ م. تا زمان مردنش در شهر «اور» در سال ۳۲۳ پ م. مى خوانيد:
نوجوانى ناز پرورده و تازه به شاهى رسيده به نام -الكساندرس- فرزند فيليپ دوم شاه مقدونيه و -اليمپياس- كه از فشار روانى رنج مى برده، زيرا پدرش را كشته بودند ومادرش او را فرزند پدرش نمى دانسته ومى گفته كه: الكساندرس فرزند فيليپ نيست، مار بزرگى به بستر من خزيده و مرا باردار كرده است. شاه نوجوان از بيم كشته شدن و براى رهايى از زخم زبان مردم كه او به -مارزاده مى گفتند نه شاهزاده- با چند صدماجراجوى مانند خود، دل به دريا زده، ترك يار و ديار كرده ، براى به چنگ آوردن مال و زورمند شدن ۳۳۴ پ م. از تنگه هلس پونت (داردانل امروزى) گذر كرده، در كناره آسياى كوچك پياده شده است.
نيروى محلى در گرانيك (بيغا چاى امروزى) جلوى اسكندر و يارانش را گرفته و آنها را گريزانده است.اسكندر ويارانش همانند راهزنان، نخست از گرانيك به سوى جنوب تا هاليكارناس سپس به سوى جنوب خاورى تا سيد (سى د) ، پس از آن به سوى شمال تا آنكيرا (آنكاراى امروزى)، از آنجا به سوى جنوب تا ايسوس دستبرد زنان با جنگ و گريز از شهرى به شهرى و از جايى به جايى مى گريختند تا گرفتار نيروى محلى نشوند. اسكندر و يارانش ، دو هزار كيلومتر راه از گرانيك به هاليكارناس به سيد به آنكيرا به ايسوس را هجده ماهه پشت سرگذاشتند. اسكندر و يارانش در ايسوس گرفتار نيروى محلى ايران گشته وناگزير به جنگ كردن شدند و در جنگ ايسوس شكست خورده به سوى جنوب گريختند.
اگر اسكندر و يارانش، جورى كه در اسكندرنامه ها آمده، در جنگ ايسوس پيروز شده بودند، نياز نبود به فنيقيه و مصر بگريزند، مى توانستند پس از پيروزى ايسوس، بدون برخورد با نيروى ايران، خود را به حلب رسانيده و از آنجا دنبال رود فرات با پيمودن بيشينه ۱۲۰۰ كيلومتر راه به بابل بروند واز بابل راهى شوش شوند وكم از دو سال زودتر شوش، پايتخت هخامنشيان را بگيرند.
اسكندر و يارانش پس از شكست خوردن در ايسوس به اندازه اى ناتوان شده بودند كه به نوشته اسكندرنامه ها براى گرفتن شهركوچك Tyros (صور امروزى) هفت ماه جلوى آن شهر ماندند. اسكندر و يارانش با جنگ و گريز خود را در سال ۳۳۲ پ م. به مصر رسانيدند. مصريان كه براى رهايى از زير يوغ شاهان هخامنشى، چند بار سر به شورش برداشته بودند كه خشايارشاى يكم، اردشير يكم و به ويژه اردشير سوم آنها را سركوب كرده بودند. ستمگرى و كشتار اردشير سوم ، مصريان را سخت به درد آورده بود.روز شمارى مى كردند تا از شاهان هخامنشى انتقام بگيرند. همين كه از گريختن اسكندر و يارانش به مصر آگاه شدند، آنها را با آغوش باز پذيرفته او را يارى كردند تا براى جنگ با ايران، از مردان جنگى سپاهى سازمان دهد.
اسكندر با مال غارتى و با يارى مصريان، سپاه چند هزارى گردآورى كرد و در بهار سال ۳۳۱ پ م. به فنيقيه رفته و به شهر صور Tyros رسيده است. از اين پس اسكندرنامه ها دروغ پردازى و افسانه سرايى كرده اند. اسكندر و سپاه وى را روزى ۵۹ كيلومتر دوانده اند تا ۶۵۰ كيلومتر راه ميان صور تا كنار رود فرات را يازده روزه بپيمايند و آنها را جهانده اند كه ۳۲۰ كيلومتر راه ميان فرات و دجله درنينوا را روزى ۸۰ كيلومتر، پشت سر گذارند.
اسكندر هدفش جنگ كردن با داريوش نبوده و از اين كار مى ترسيده و گرنه مى توانسته با پيمودن يك هزار و صد كيلومتر راه، خود را از صور به دمشق ، دنبال رود فرات به بابل (هله امروزى) برساند. و از آنجا به شوش يورش برد. اسكندر در پى غارت كردن بوده، تا مال زياد گردآورده و به مقدونيه فقير ببرد. چون در راه صور به دمشق به بابل چيز زيادى براى غارت كردن نبوده، از اين رو از صور رو به شمال به راه افتاده، خود را به آسياى كوچك رسانيده كه، براى غارت كردن ارزش جنگيدن را داشته است.
اسكندر و سپاهش پس از پيمودن آسياى كوچك خود را به قفقاز رسانيد.از نام جاهايى كه اسكندرنامه هانوشته اند و آنها را در زير مى خوانيد بر مى آيد، كه آنها در قفقاز و پيرامون آن بوده اند كه، اسكندرنامه ها و اسكندرشناسان آنها را به خاور ايران امروزى، به افغانستان امروزى، به هندوستان باخترى(پاكستان امروزى) برده اند، تا اسكندر و سپاهش را به هندوستان برسانند.
دروازه كاسپين ـ دربند خزر يا باب الابوات است در كناره باخترى درياى خزر و شمال باكو، كه تا پايان جنگ هاى ايران و روس ۱۸۲۸ شمالى ترين شهر ايران بود.
آمازون ـ كشور زنان پستان سوخته، كه از كوه هاى قفقاز تا رودخانه فاز(ريون امروزى كه در شمال باتوم به درياى سياه مى ريزد) زيستگاهشان بوده است. ملكه آمازون ها، در هيركانى به ديدن اسكندر رفته است.
مركند ـ واژه مادى است كه از دوپاره : مز = ماد+ كند، از ريشه كندن ساخته شده است . اكنون دهى است نزديك نخجوان در جنوب رود ارس.
اريان ـ اران يا آلان است در شمال رود ارس در قفقاز . البانى ها و ارنودهاهم از اينها هستند. سوسيا ـ شهرشوشى ، يكى از هفده شهربزرگ قفقاز كه پس از جنگهاى ايران و روس كه پايانش معاهده تركمانچاى بود(۱۸۲۸) ، روسها ازايران جدا كردند.
هيركانى ـ كه از يك سو همسايه آسورى ها (در اروميه) بوده ، مرز ديگرش به درياى كاسپيان (درياى خزر) مى رسيده ومردمش با آران ها هم پيمان مى شدند، آذربايجان خاورى است كه جاهايى به نام «هير»و «هيران» هنوز در آنجا هست.
باختر ـ بلخ امروزى نيست . جايى بوده در همسايگى سكاهاى اروپايى ، كه در آن سوى روددن مى زيستندو از بلخ بيش از پنج هزار كيلومتر هوايى دور است . «اسكندر پس از آنكه ده روزه از كوه قفقاز گذشت به شهر اسكندريه كه در سفر اول خودش به «باختر» بنا كرده بود رسيد.»
سغديان ـ جايش در ورارود (ماوراءالنهر ) نبوده ومردمش در نزديكى ذن ساكن بوده اند.
پاراپاميز ـ كوه يخ بسته اى در قفقاز كه به نوشته آريان، اسكندر ده روزه از آن گذر كرده است.
كوه آ ارنس ـ اسكندركوهى را كه دورش ۱۸/۵ كيلومتر، بلندى اش ۱۱۱۰ متر ، پايش وسيع وهرچه بالا مى رفت باريك تر مى شد تا به نوك تيزش مى رسيد، با دشوارى گرفته است . درجايى كه اسكندرشناسان در هندوستان نشان مى دهندچنين كوهى نيست. اين كوه بانشانى هايى كه داده شده به آرارات كه رود ارس در باختر وجنوب آن روان است وشكل مخروطى دارد بهتر مى خورد تا كوهى ناشناخته در هندوستان.
اسكندر پس از غارت كردن آسياى كوچك وقفقاز، مال فراوانى گرد آورده با آن مال جوانان ماجراجوى مانند خود را در رديف سپاهيان خود اجير كرده و زورمند شده است . اسكندر زورمندشده ، به فكر چاپيدن نينوا پايتخت كشور آسور وبابل، افتاده واز راه ارمنستان سپاه خود را به كنار دجله رانده تا از آنجا، دنبال رود دجله به نينوا و به بابل برود.
داريوش سوم براى جلوگيرى از پيشروى اسكندر زورمند شده با لشكرى انبوه به سوى شمال رانده در GAUGAMELA يا گردنه گوساله (گوگه به كردى وفارسى = گوساله + مله به كردى = گردنه) جايى كه از سوى باختر ۱۱۴كيلومتر از اربيل دور بوده، ميان سردشت درايران وقلعه دزه در كردستان عراق جنگ سختى درگرفته ، كه لشكريان داريوش سوم نتوانستند سپاهيان جنگ كرده وكارزار ديده اسكندر را شكست دهند. هنگام جنگ ، داريوش سه يم به دست فرمانده پاسدارانش بنوجنبس ابن آذربخت كشته شده، لشكر داريوش سوم از هم پاشيده وكشور هخامنشيان كه بى سروسرور شده بود فرو ريخته است.
ابوريحان بيرونى در باره جنگ داريوش سوم با اسكندر نوشته است كه: (فارسى شده داناسرشت چاپ ۱۳۲۱ تهران ص.۶) … سپس (اسكندر) به سوى ارمنيه وباب الابواب رفت… پس به سوى داراابن دارا شتافت … در يكى از اين غزوات، رئيس حراس دارا كه بنوجنبس ابن آدربخت بود، دارا را بكشت واسكندر به ممالك دارا چيره شد…
پس از كشته شدن داريوش سوم واز هم پاشيدن لشكريانش و فروريختن شاهنشاهى هخامنشى ، الامى ها كه دوسده «خود سرورى» شان را از دست داده وبزير فرمان شاهنشاهان هخامنشى رفته بودند، به اميد آنكه دودمان هخامنشى را ريشه كن كرده واز نو خودسرور شوند، اسكندر را به شوش خواندند، به پيشوازش رفتند، او را به شوش آوردند وگنجينه وديگر دارايى هاى هخامنشيان را به او پيشكش كردند.
الامى ها، براى انتقام گرفتن از شاهان هخامنشى، از گنجينه هاى تخت جمشيد افسانه ها به اسكندر گفتند تا او را وادار كنند به تخت جمشيد برود ودر آنجا همان كارهايى را بكند كه آسوربانى پال و لشكر آسوردر الام كرده بودند.
اسكندر كه پس ازكشته شدن داريوش سوم در جنگ اربيل (گوگه مله) رايگان به يكى از پيروزيهاى بزرگ تاريخ باستان دست يافته بود ، مغرور از اين پيروزى ، پنداشته بود كه كار ايران به پايان رسيده است. خواست مانند آسوربانى پال پادشاه آسور تخت جمشيد را غارت كرده به آتش بكشد ومردم آن را از دم تيغ بگذراند (همان كارهايى را كه دروغنويسان اسكندرنامه ها درباره رفتن اسكندر وسپاهش به تخت جمشيد، از كشتن ، سوزاندن، غارت كردن … نوشته اند).
اسكندر و سپاهش پس از زمان كوتاهى ماندن در شوش، روانه تخت جمشيد شدند وتاكهگيلويه پيش رفتند تا به تنگ بوان رسيدند. ممسنى ها (مماسن اسكندرنامه ها) اسكندر و سپاهش را به درون تنگ بوان كشيده، باران سنگ برسرشان ريختند وآنها را در هم كوبيدند. اسكندر دريافت كه آنچه پنداشته ، نادرست بوده ا ست. جورى كه اسكندرنامه ها نوشته اند اسكندر ديد چون چاره اى جز عقب نشينى ندارد، حكم آن را داد.
آنچه از اين پس درباره رفتن اسكندر به تخت جمشيد ، به همدان به دامغان به گرگان به هرات به بلخ به ورارود (ماوراءالنهر ) و بازگشتنش به بلخ و رفتنش از آنجا به كابل، به هندوستان تا كراچى وبازگشتنش از راه بلوچستان به كرمان به پازارگاد، به شوش ، هرزه كارى هايش در شوش و رفتنش از شوش به كرمانشاه وبازگشتنش به خوزستان، در اسكندرنامه ها نوشته اند، از آغاز تا پايان، از سرتا ته ، از اول تا آخر، از ابتدا تا انتها، از بيخ وبن دروغ است وكمترين ارزش تاريخى ندارد. اسكندر پس از عقب نشينى در جنگ كهگيلويه، راه ديار خويش در پيش گرفته است. چون اسكندر مى خواسته سپاهش را از راه بابل، دنبال رودفرات به كنار درياى روم (مديترانه) برساند، از Patala(پاتله = پاى تپه) به سوى رود «عارابيوس» (شط العرب ) به راه افتاده و دنبال رودزهره به سوى باختر رفته خود و سپاهش را به «هند» رسانيده است.
هندى كه در جنوب خوزستان بوده وامروزه هنديجان نام دارد و رود هنديان (دنباله رودزهره )در آنجا به خليج فارس مى ريزد، هندعليا (هندكوهستانى ص ۱۸۸۰ ت ا ب از پلوتارك ) هندساحلى ( ص ۱۸۶۲ از كنت كورث )…
اسكندر سپاهش را از هندعليا به سوى باختر، از شمال خورموسى به كنار رودعارابيوس (شط العرب ) برده است. پس از آنكه اسكندر سه چهارم سپاه خود را در نبرد با مردم بين النهرين از دست مى دهد به سوى بابل به راه افتاده ودر ۳۳سالگى در اور (۳۲۳ پيش از ميلاد) مى ميرد. (سفر جنگى اسكندر مقدونى ۷ تا ۱۳) برخى دلايل احمد حامى براى ترديد درنوشته هاى مورخان يونان و غرب دكتر احمد حامى يكى از مهمترين دلايل اشكال در روايات اسكندرنامه نويسان را به كار بردن نامهاى اشتباه ذكر مى كند. بطور مثال وى گوگه مله مورداشاره تاريخ نويسان را كه محل سومين وبزرگترين جنگ داريوش سوم با اسكندر بوده را نه منطقه اى در ۸۴ كيلومترى خاور موصل بلكه در ۱۹۵ كيلومترى خاور موصل مى داند. وى مى گويد : جاى گوگمل كه اسكندرنامه نويسان نشان داده اند بايد در كوهستان سردشت و قلعه ديزه كنونى باشد. وى هندعلياى مورداشاره نويسندگان يونانى را همان هنديجان امروزى مى داند و نه هندوستان بزرگ. حامى معتقد بوده كه اسكندر پس از شكست در دره بوان (از ممسنى ها) به سوى باختر بازگشته و به هندعليا رفته است. وى از ۲۱ منطقه نام مى برد كه با پيشوند هند آغاز شده مى گويد، كلمه هند در فرهنگ ايرانى بسيار به كار گرفته شده است. در زير نام جاهايى در ايران كه با پيشوند هند آغاز مى شوند مى خوانيد: هند زمين ـ دهى در تارم پايين، زنجان هند كندى ـ دهستانى در تارم بالا، زنجان هنده خاله ـ دهى در شهرستان فومن هندوكلا ـ در شهرستان آمل هندو مرز ـ در بخش نوشهر هندآباد ـ در بخش سردشت هندوآباد ـ درقتور، خوى هندمينبى ـ در شهرستان ايلام هندى من ـ در شهرستان سنندج هندى بلاغ ـ در شهرستان سنندج هنده ـ در شهرستان بروجرد هندى ـ درشهرستان خرم آباد هنديجان ـ در جنوب باخترى بهبهان هندآباد ـ درشهرستان نيشابور هندوارك ـ در شهرستان سبزوار هندو الان ـ دهى از دهستان طبس هنديز ـ شهرستان سيرجان هند چوب ـ در شهرستان نايين هندوآباد ـ شهرستان اردكان هندوكش ـ در شهرستان فريدن هندرابى ـ جزيره اى در خليج فارس دكتر احمد حامى همچنين معتقد بوده كه كلمه باكترياى مورد اشاره اسكندرنامه نويسان بلخ نيست بلكه جايى در حوالى دن امروزى و در سرزمين سكاها بوده است. اگرروايات كنت كورث و هرودوت را بخوانيد آنها رود تاناايس (يادن) مورد اشاره در باكتريا را مرز بين اروپا و آسيا ذكر كرده اند حال آنكه حداقل بلخ ۳ هزاركيلومتر با آن نقطه فاصله داشته است! حامى در كتاب خود مى گويد: شهر تاريخى بلخ، باكترياى اسكندرنامه ها نيست، بلخ در شش كيلومترى شمال باختر مزارشريف و در كنار رود بلخاب و در ۷۰ كيلومترى جنوب آمو دريا جا دارد و از رويه دريا ۳۵۰ متر بلندتر است. بلخاب يكى از پرآب ترين شاخه هاى «آمودريا» است كه در بهار سال ۱۹۶۷ سيلابش ۱۷۵۲ مترمكعب در ثانيه اندازه گيرى شده است. درازى بلخاب نزديك به ۳۵۰ كيلومتر است كه پس از گذشتن از كنار بلخ، به سوى شهر آقچه روان گشته و سپس به آموى مى ريزد. دره بلخاب آباد است و از بلخ تا كنار آمو آبادى زياد است مانند: ديوالى، خيرآباد، غرچينگ. شهر باستانى ترمذ دركنار شمالى رود آموى، روبروى بلخ جا دارد، اين مى رساند كه: باكتريا، شهر باستانى بلخ نيست. اكسوس هم كه به نوشته اسكندرنامه ها از كوههاى قفقاز سرچشمه گرفته و به درياى كاسپيان مى ريزد، آموى نيست. رود «آموى» كه رودكى درباره آن گفته است: ريگ آموى و درشتى هاى آن، زيرپايم پرنيان آيد همى شهر باستانى سغد (سوغود، در سنگ نوشته نقش رستم) كه از بلخ بيش از ۴۰۰ كيلومتر دور است هم سغديان يا soderes اسكندرنامه ها نيست. همچنين آمودريا نيز اوكسوس نيست زيرا به نوشته اسكندرنامه ها سرچشمه اين رود قفقاز است كه به كاسپيان (درياى مازندران) مى ريزد. سرچشمه آمودريا در پاميراست و به درياچه آرال مى ريزد و هيچگاه به درياى كاسپيان نمى ريخته، چون كه بستر آمودريا از كناره هاى خاورى، درياى كاسپيان پايين تر است و آب آمودريا به آنجاها سوار نمى شده است. همچنين احمد حامى براى تقويت تئورى خود مبنى بر سرگردان بودن سپاه اسكندر درقفقاز و آسياى صغير به جاى هندوستان و آسياى مركزى و عمق خاك ايران دروازه كاسپين مورد اشاره يونانيان را در بندر خزر دانسته كه اين شهر ميان راه باكو و ماخاج قلعه (داغستان كنونى) واقع است. پدر راههاى ايران، مماسن مورد اشاره اسكندرنامه نويسان را نيز در بلخ نمى داند بلكه آن را بخشى از شهرستان كازرون داشته كه اسكندرو سپاهش پس از گذر از بهبهان براى رفتن به تخت جمشيد بايد از آن مى گذشتند. حامى اين منطقه را تنگ بوان دانسته كه به دليل عرض كم ممسنى ها در دو طرف دره موضع گرفته و با سنگ سپاه اسكندر را در هم كوبيده اند.